قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
500
تاريخ الفي ( فارسى )
تقصير نمىدانم كه مستوجب چنين پيغام و ابرام باشد ؛ چرا كه ، همه وقت طريق و داد و دوستى و محبت را با ما طى كردهاى . و تقصير همه از جانب ماست . امّا همه روزها پيش است ، اگر عمر وفا كند عذر خواهيم و مكافات خدمتهاى پسنديدهاى كه بدان قيام نمودهاى هرچه نيكوتر به جاى آريم . امّا آن پيغام كه داديم غرض از آن بيش از اين نبود كه پيشتر حركت كنى و قوم خويشتن را زودتر به يارى كه جايگاه ايشان خالى مانده بود . اگر دشمن را چشم بر آن افتادى و جاى شما خالى بديدى او را خيال شدى كه فرار كردهايد . امّا آنچه مىگويى كه طريق [ صلاح و سداد ] مىديدم امّا ترك آن بگفتم و روى به خدمت تو آوردم ، اين سخن بهتر از آن مىبايد ؛ چه ، كدام حق زياده از آن خواهد بود كه خون آن خليفهء مظلوم مرحوم ، كه او را بىگناه بر بالين مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، روز روشن كشتهاند طلب كنى و كينهء آن مرد كه در حسن سيرت و كمال عفّت و علوّ شأن و منزل و قرب و قرابت پيغمبر از مهاجر و انصار پيش بود از آن جماعت فاسقان حقّ ناشناس بىرحم بازخواهى ؟ [ 68 الف ] . نعمان گفت : چنين نيست كه مىگويى . مراد تو از اين جنگ غير از حكومت و سلطنت چيزى ديگر نيست . من در كار خود غلط كردم كه جلاى وطن كرده براى رضاى تو آخرت از دست دادم و با پسر عمّ پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، كه درحال طفوليت تصديق نبوّت آن حضرت نموده و در جميع غزاها معين و يار او بود ، جنگ اختيار كردم . اگر همانا نزديك علىّ بن ابى طالب شدمى امروز در كار دين و دنيا بهتر از حشم تو بودمى و علىّ بن ابى طالب بر من از تو مهربانتر بودى و عنايت و انعام او زياده بودى و جاه و دستگاه بيشتر داشتمى . القصّه ؛ معاويه اين سخنها بشنيده سر در پيش افكند و هيچ سخن نگفت . پس عمرو بن مروة الجهنى و حارث بن النمر الجرمى ، كه از مشاهير امراى معاويه بودند و با نعمان خويشى داشتند ، نعمان را منع كردند و سوگند دادند كه ديگر چيزى كه موجب زيادتى خشم معاويه شود نگويد . نعمان نصيحت ايشان قبول كرد و سكوت ورزيده به جانب خيل خود رفت . و در اين اثنا دو فوجى عظيم از لشكر امير المؤمنين على در جنبش درآمدند و خودها بر سر ايشان همچون ستارگان بر آسمان مىدرخشيد و غبار سم اسبان ايشان به آسمان مىرسيد . يك فوج [ از ] اشتر نخعى ، ديگر از سعيد بن قيس الهمدانى . اين هردو فوج ، به اتّفاق ، بر لشكر معاويه حمله كردند ، چنانچه لشكر معاويه را از جاى برداشته متفّرق ساختند و جمعى بسيار از ايشان را به قتل رسانيدند . معاويه چون اين حال بديد كسى پيش نعمان بن جبلة قضاعى فرستاد و گفت : يا ابا المنذر ، ما را درياب . مىبينى كه اين دو فوج با ما چه مىكنند . كارد به جان و كارد به استخوان رسيده به يك كوشش و مردى تو بازمىآيد . نعمان آنكس را بگفت : برو معاويه را بگوى كه كسى را به